
پشت پنجره اتاقك عكس، نشسته است تا كسي گشمده اش را شناسايي كند. آلبوم هاي رنگي، بوي ذهم خون را مي پاشد روي صورتت، روي حادثه، روي قتل.
ـ چند وقته گم شده؟ قدش، رنگ مويش؟
ـ مرد يا زن؟ دنبال يك نشاني روي تنش باش؟
ـ به خاطر داري چه لباسي پوشيده بود؟
ـ اين عكس ها را ببين. مي شناسي اش؟ گمشده تو نيست؟
ـ خوب نگاه كن! دقيق تر! گمشده ات اين نيست؟
نشسته پشت ويتريني كه مشتريانش، اهل عزايند. سالهاست كه اينجا نشسته وهر وقت كه معركه اي بالا بگيرد، مي رود عكس بگيرد از تازه واردان مجهول الهويه، مقتولان گمنام، رنگ پريده و بي نفس.
رفتم پشت دوربين. گفتم سرش را بلند كن، پرونده بدون عكس كه نمي شود. بيچاره گمشده، نه نامي، نه نشاني.
از اولي كه عكس گرفتم، دومي هم آماده شده بود. سرش را بلند كردند، خيز برداشتم تا پرونده بدون عكس نشود. زانوانم سست شد. شكستم. برادرم بود پشت دوربين، مرده بود.
۲۴ سال عكس گرفتن از پيكرهاي بي جان،سرهاي بريده، تن هاي سوخته و بي صورت، چرمينه پوستش كرده است.
مي خندد، اما منجمد؛ اين سالها چقدر سخت گذشته است.
۲۴ سال همدم مردگان بوده حالا صورت خسته اش حالتي گرفته، دور شدن ازبوي زهم خون، آب زير پوستش انداخته است.
«عباس هوتهم» قديمي ترين عكاس پزشكي قانوني را پس از پنج سال انتظار و اصرار، به مصاحبه دعوت كرده ايم. سال ۷۴ او را در هياهوي سالن تشريح و عكسبرداري از جان هاي منجمد شناختيم و تا به امروز هر سال قرار گفت وگويمان را يادآور شده ايم. مي گفت: «بگذار تا بازنشسته شوم. گفتني ها و نگفتني هاي بسيار دارم اگر حافظه ام ياري كند».
صورت تكيده واستخواني اش حالا جان گرفته، لرزش انگشتانش به وقت عكسبرداري از جسد، اكنون آرام شده. مي گويم حرفي بزن تا عكس هايت حالت بگيرد.مي گويد: «كسي از من عكسي نگرفته به يادگار».
اولين عكاسان پزشكي قانوني در خيابان بهشت دونفر بودند.عباس هوتهم و «ماشاء ا... مهدوي» كه در همان اوايل انقلاب زخمي و شهيد شد.
گذشته نوجواني و جواني هوتهم را مرور مي كنم.دوست داشته ضمن تحصيل كار كند. شاگرد عكاسخانه اي مي شود تا دلبسته اين هنر شود. اما سرنوشت يك جوان هنردوست چگونه رقم مي خورد و او عكاس پزشكي قانوني مي شود؟
توي عكاسي كار مي كردم كه صاحبش دوستي داشت به نام «جواد». اودر كنار عكاسي سيار در پارك شهر، براي اداره تشخيص هويت آن زمان هم از اجساد عكس مي گرفت. برايمان از خاطرات عكسبرداري در پزشكي قانوني تعريف مي كرد. من حرف هايش را خوب مي شنيدم و علاقه ام به دنياي مرموز عكسبرداري از جسد بيشتر مي شد. مي گفتم چطور است كه اوبدون ترس و واهمه از اجساد عكس مي گيرد. خيلي كنجكاو بودم و علاقه مند.
نمي توانستي، علاقه ات را با خواندن كتاب هاي پليسي و تماشاي فيلم هاي جنايي برطرف كني؟
* من آن زمان تمام كتاب هاي پليسي را مي خواندم و اتفاقاً دوره اي كه در سينما كار مي كردم و كنترل چي بودم، خيلي فيلم جنايي و پليسي تماشا مي كردم. ساعت ها در سينما مي ماندم و هر سانس كه فيلم پخش مي شد، متوجه يك نكته مي شدم.
همه اينها عطش وعلاقه ام را به عكاسي از اجساد بيشتر كرد. اما من هنوز عكاس نبودم تا اينكه بعد از سربازي، با دوربيني كه خريده بودم رفتم پارك شهر تا به شكل سيار، عكاسي كنم. اما آن زمان نمي شد به طور مستقل عكاسي كني و بايدزير نظر يك نفر كه چند كارگرداشت كار مي كردي.
هوتهم اولين روزهايي را به خاطر مي آورد كه به خاطر عكس گرفتن در پارك شهر با «ماشاء ا... مهدوي» دعوايش مي شود و اين برخورد آنها را به هم نزديك مي كند.
يك روزاز طرف اداره تشخيص هويت آمدند و گفتند كه براي عكسبرداري از چند جسد، عكاس مي خواهند. اگر كسي جرأت اين كار را داشت پول خوبي گيرش مي آمد و من رفتم تا عكاسي كنم. براي هر عكس پنج تومان مي دادند. ديگران ترسيدند ولي من به دليل كنجكاوي اين كار را قبول كردم. صحنه هاي دلخراشي بود. اما طاقت آوردم.
كنجكاوي و جسارتت ارضاء شد؟
* اين كار باعث شد تا بيشتر علاقه مند شوم. كنجكاوي ام عميق تر شد. اما به دلايلي رفتم تا در دانشكده نيروي دريايي كار كنم كه متأسفانه چند ماهي بيشتر آنجا نماندم.همان موقع وزارت دادگستري آن زمان اطلاعيه استخدامي داد ، قرار بود چهار نفر براي مسؤوليت هاي مختلف در واحد فتوگرافي پزشكي قانوني استخدام شوند.
ماشاء ا... به من گفت بيا برويم ثبت نام كنيم۱۰ ۱۲، نفر شركت كردند وچهارنفر انتخاب شدند كه من و ماشاء ا... نفرات اول و دوم بوديم. من شدم مسؤول عكاسي، او عكاس ودو نفر ديگر هم متصدي ظهور و چاپ و آپاراتچي. اما آنها وقتي كه ديدند بايد كجا كار كنند و در چه شرايطي قرار دارند، استعفا دادند.
واحد فتوگرافي در پزشكي قانوني براي اولين بار تأسيس مي شد؟
* بله، مي خواستند در قالب برنامه اي مدون وعلمي، افرادي را براي آموزشهاي حرفه اي و تخصصي در واحد فتوگرافي تربيت كنند. به نظر مي آمد كار گسترده و كلان است. چرا كه ما به مدت بيش از يك سال و نيم تحت آموزشهاي خاص و موضوعي كار پزشكي قانوني قرار گرفتيم. موضوعاتي چون چهره شناسي، بررسي پيگيري سندسازي تصويري، عكاسي صحنه يك قتل، مرگهاي مشكوك و خلاصه ابعاد مختلف كار تخصصي فتوگرافي راگذرانديم. استاداني داشتيم كه عاشق پزشكي قانوني بودند و اين عشق و علاقه را در ما هم ايجاد كردند. آنها تأكيد داشتند كه صورتجلسه معاينه يك جسد، مانند سناريويي است كه تصاوير فتوگرافي بايد آن را تكميل كنند. مي دانستيم پرونده بدون تصوير و عكس ناقص است و ما بايد مسير يك حادثه را تعقيب مي كرديم تا به استدلالات علمي و منطقي اثبات يك قتل يا يك ادعا كمك كنيم. به اين ترتيب قضاوتهاي قضات هم با مطالعه پرونده و مشاهده عكسها، صحيح تر بود. ما دو نفر بايد با انواع قتلها، مرگها و شكلهاي مختلف آسيبهاي اجتماعي آشنا مي شديم. چرا كه مي گفتند وقتي واژه ها براي اثبات يا رد يك ادعا كم مي آورند، تصويرها سخن مي گويند. با اين حال بايد هميشه براي دريافت امكانات و تجهيزات متوسل به مسؤولان مي شديم. هميشه بايد منتظر مي مانديم تا توجه مسؤولان به اهميت كاري كه خودشان هم مي دانستند جلب شود ولي، ميزان آگاهي ها كم بود و اين مشكلات هميشه وجود داشت.
در مدت بيست و چهار سال عكسبرداري از اجساد و فوت شدگان چند عكس گرفته اي؟
* من با تمام گذاشته ام يا بهتر بگويم با تمام انگيزه هايم خداحافظي كرده ام. به ياد آوردن چند هزار عكس كار سختي است. شايد سالانه از ۱۰هزار جسد باانواع علل مرگ و مير كه به پزشكي قانوني مي آمد، ۲۰درصد نياز به عكسبرداري داشتندكه بايد عكس مي گرفتم. اما روزي نبود كه دستم خالي باشد و دوربينم بيكار. مخصوصاً زماني كه ماشاءالله مهدوي در همان اوايل كار مشترك (اوايل انقلاب) شهيد شد. من از حدوداً اوايل پيروزي انقلاب تنهايي كار كردم. روزهاي درگيريهاي خياباني و انقلاب، تعداد شهدا زياد بود. تنها بودم. حتي در مراسم تدفين او نتوانستم شركت كنم و تمام لحظه هايم در آن شرايط بحراني به عكسبرداري از اجساد مي گذشت. نمي شد پيكرهاي بي جان را رها كني. چون شرايط جوي ممكن بود تغييراتي در صورت كشته ها ايجاد كند.
تصور مي كنم يا بهتر بگويم، ادعا مي كنم به لحاظ نوع كار و حساسيت موضوعي عكسبرداري، من بيشترين اجساد را در عمرم تا به الآن ديده ام و از نظر حرفه تخصصي ام از آنها عكس گرفته ام. تاكنون نشنيده ام يا نديده ام كه كسي موفق شده باشد از تعداد بي شماري كشته، مقتول، شهيد و حادثه ديده عكس گرفته باشد. به گذشته كه نگاه مي كنم به لحاظ خستگي هاي روحي و رواني و فشارهاي توأم با نگاههاي بدگمانه اجتماعي هميشه در عذاب بوده ام. كساني كه در چنين حرفه اي كار مي كنند، تحت فشارهاي مختلف اجتماعي و نگاههاي تحقيرآميز هستند. مردم جور ديگري با آنها رفتار مي كنند. اگر بدانند كه تو شغلت چه بوده و چه هست، از هم كلامي با تو فرار مي كنند.
در تمام طول اين سالها، اين رفتارها و نوع نگاهها، آزاردهنده بوده است؟
* هميشه چنين بوده است. خيلي تلاش كرديم تا به مردم بفهمانيم كه ما هم همجنس شما هستيم، غصه دار مي شويم، احساس درد و افسردگي مي كنيم. ما هم از مرگ يك هموطن و يك عزيز، عزادار مي شويم ولي كيست كه باورهايش را اصلاح كند و وقتي كه خداي ناكرده به پزشكي قانوني مي آيد و دنبال گمشده اي است، درست رفتار كند. فرهنگ سازي براي درك اين موضوع و اصلاح رفتارها و نگرشهاي مردم در موقع مواجه شدن با يكي از كاركنان سالن تشريح كار سختي است. اين شغلها براي مردم تعريف نشده است نمي دانند كسي كه دارد از يك جسد، يك مقتول و يا يك حادثه ديده عكس مي گيرد، براي اثبات دلايل قتل و حقانيت حق تضييع شده كار مي كند. بارها شده كه وقتي به ميهماني رفته ام وقتي صاحبخانه فهميده كه شغل من چيست، بشقابم را از بقيه جدا كرده است يا حتي برخي ميهمانان خود را از من دور كرده اند. به اين نگاهها، خستگي ها و سختي هاي كار در پزشكي قانوني را هم اضافه كنيد.
از اعضاي خانواده ات هم گذر كسي به پزشكي قانوني افتاده؟
* من هم مثل ديگران عضو خانواده اي به بزرگي يك كشورم.من هم داغ عزيز ديده ام. از برادر نزديكتر، چه كسي را مثال بزنم. يك روز كه طبق معمول رفتم سالن تشريح و خودم را آماده عكسبرداري از اجساد كردم، قلبم گر گرفت. از بچه هاي تكنسين خواستم سر يك جسد را بلند كنند تا بتوانم صورتش را در قاب دوربين تصوير كنم. وقتي صورت جسد را بلند كردند، از پشت لنز، چهره برادر خودم را ديدم. باورم نشد. دوباره نگاه كردم. اشك ريختم، غصه خوردم، مثل همه مردم، مثل همه كساني كه گمشده اي دارند و برخي اوقات پيكر بي جان او را در پزشكي قانوني پيدا مي كنند. ما عاطفه داريم و درد مي كشيم. همه كساني كه در پزشكي قانوني كار مي كنند از ديدن تن كبود بچه هاي آسيب ديده به خود مي لرزندكه آخر چطور ممكن است پدر و مادري چنين بلايي به سر كودك دلبند خود بياورند. ديدن صورتهاي خون آلود و تن هاي بي روح و بي نفس، تحمل بالايي مي خواهد. شايد اين جماعت فقط آستانه صبر وتحملشان افزايش يافته باشد ولي هرگز عادت نمي كنند. من بيست و چهار سال تمام در صحنه هاي دلخراشي بودم كه تحمل ديدن آن صحنه ها آسان و راحت نيست. مي دانيد اين تعداد سالها يعني چه؟ من بهترين اوقات زندگي ام را در حرفه اي گذرانده ام كه كمتر كسي تن به آن مي دهد.
شما كنجكاو و عاشق بوديد.
* اما اين عشق را در من و امثال من مي كشند. هرنگاه تحقيرآميز مي تواند عشق به كاري كه انجام مي دهي را نابود كند.
ما درحين انجام وظيفه در روزهاي پيروزي انقلاب و قبل و بعد از آن هميشه آسيب ديده ايم. اما تمام سختي ها را تحمل كرده ايم. شما ببينيد، كساني كه در پزشكي قانوني كار مي كنند به غير از پزشكان هميشه مورد شماتت هستند. اما مگر كسي يا كساني نبايد باشند تا براي گشايش رمز و راز يك قتل يا مرگ مرموز، تلاش كنند. سختي هاي كارمان را كمتر كسي درك مي كند. مردم فكر مي كنند كساني كه مثل من سالها است اينچنين با مردگان زندگي كرده اند، حق حيات و ادامه زندگي ندارند.
با قضاوت هاي ناشيانه مردم چگونه كنار آمديد؟
* اوايل كارم كه با ماشاا… همكار بودم ترس از اين قضاوت ها زياد بود. حتي به من مي گفتند مگر چقدر نياز مالي داري كه اين شغل را انتخاب كرده اي. آنها نمي دانند من و امثال من عاشق كارمان هستيم. گاهي اوقات مرور خاطراتي از گذشته هاي دور و حال، تو را از افسردگي نجات مي دهد و به اين فكر مي كني كه اگر آن عكس را نگرفته بودي يا كنجكاويهاي پزشكان و ديگر پرسنل كارشناس نبود، گره اي از رازها و ترديدها باز نمي شد.
در كار شما احساس رضايت هم معنا دارد؟
* بله، هروقت كه عكس هاي گرفته شده با حساسيت و اهميت مي توانست به گشوده شدن يك راز كمك كند. از اين دست اتفاقات زياد افتاده است. فكر مي كنم اوايل اسفند ۵۷ بود كه يك روز ديدم جلوي در پزشكي قانوني دو تا چمدان گذاشته اند. داخل يكي از چمدان ها نيم تنه و سربريده يك مرد قرار داشت و در ديگري، اعضاي مثله شده او. اين قتل در نوع خود استثنايي بود و معلوم بود كه قاتل سرفرصت و باخيال آرام مقتول را به قتل رسانده است و حتي لخته هاي خون را از صورت و بدنش پاك كرده تا تميز باشد. خلاصه پرونده اي تشكيل شد و من هم با دقت تمام از تمام قطعات عكس گرفتم. طبعاً بعد از مراحل قانوني و پزشكي قانوني پيكر مقتول بعد از تشريفات به نام مجهول الهويه به خاك سپرده شد مدت ها گذشت و خانمي مرتب مي آمد پزشكي قانوني و پرس و جو مي كرد. يك روز به او گفتم عكسي از گمشده ات بياور. او رفت و بعد از مدتي ديدم از انتهاي راهرو دوان دوان، قاب عكسي زير بغل زده مي آيد. با ديدن عكس بلافاصله عكس هاي آن مقتول داخل چمدان را به خاطر آوردم و گفتم بيا عكس هايي شبيه گمشده ات را ببين. چند آلبوم را ورق زديم ولي در كمال تعجب متوجه جاي خالي عكس هاي موردنظر شدم. عكس ها نبود و بعدها فهميدم كه قاتل در يك فرصت مناسب آمده بود و عكس هاي مقتول را به سرقت برده بود. اما من عكس هايي هم با دوربين «پولارويد» از مقتول گرفته بودم كه در بررسي پرونده كمك كرد و اداره آگاهي خيلي سريع براساس سرنخ هايي قاتل را شناسايي كرد.
اگر قرار نبود اين حرفه را انتخاب كنيد، كدام شغل را شروع مي كرديد؟
* من عكاس آخرتم. اين را ديگران هم گفته اند و خودم هم باور كرده ام. نمي دانم كدام شغل را انتخاب مي كردم. شايد هيچ حرفه اي مرا جذب نمي كرد. چون من علاقه اي ذاتي به عكاسي دارم. بگذاريد واقعيتي را برايتان بازگو كنم. من بعد از بازنشستگي تصميم گرفتم از چندمجلس شادماني عكسبرداري كنم اما نتوانستم. عكس گرفتم ولي عكس ها هيچ حس و حالي ندارند. اصلاً نشان نمي دهند كه اين عكس ها مربوط به مثلاً عروسي است. باور كرده ام كه عكاس آخرتم. من اصلاً از آدم زنده نمي توانم عكس بگيرم. اين واقعيت حرفه و شغل من است. من خيلي ماجراجو بوده ام اگر استعدادم هدايت مي شد شايد بازپرس مي شدم، شايد.
از اين بابت ناراحت هستيد؟
* از گذشته ام و كارهايي كه كردم راضي ام. من باعشق وعلاقه به اين حرفه روي آوردم و فكر مي كنم كارهايم نتيجه بخش بوده است. هنوز هم احساس مي كنم، به تكليف نهايي ام عمل نكرده ام. چرا كه معتقدم خداوند مسؤوليتي به من داده همانطور كه به هر يك از بندگانش چنين مسؤوليتي مي دهد تا وظيفه شان را تا نهايت انجام دهند. احساس مي كنم بايد از تجربيات بيست و چهارسال كارم به نسل جديد نكته هايي را منتقل كنم نكته هايي كه متناسب با تغييرات و تحولات اجتماعي جامعه ما و وقوع حوادث طبيعي و غيرطبيعي، انقلاب، جنگ، آسيبهاي اجتماعي و... اصلاً شبيه هم نيستند.
روزي در دفتر كارتان در پزشكي قانون گفتيد كه آرشيوي وجود دارد كه تاريخ اين كشور به روايت تصوير است. به خاطر داريد؟
* همينطور است. من عكس هايي از شخصيت هاي قبل و بعد از انقلاب براي سازمان پزشكي قانوني گرفته ام كه قبل وبعد از مرگشان است مانند هويدا، شهيدبهشتي و خيلي از شخصيت هاي ديگر.
عكس هايي كه گرفته ام ماندگار مي ماند نه به لحاظ هنري، بلكه از نظر نوع كار و مشتاقي من در ثبت واقعيت ها. اشتياق من و ماشاءالله مهدوي ريشه در عشق وعلاقه مان داشت. اما با اين وجود بارها شده كه دلم بشكند هم از دست مردم، هم از دست مسؤولان. در سيل شميران كه همه مردم تهران آن را به خاطر دارند، عليرغم اينكه ساعت كاري ام تمام شده بود ولي تا ديروقت شب ماندم تا از اجساد عكس بگيرم، سريع چاپ كنم و پشت در پزشكي قانوني نصب كنم تا خانواده ها گمشده هايشان راشناسايي كنند. همان موقع كه آمبولانس داشت اجساد راتخليه مي كرد، من پشت ماشين ايستاده بودم كه يك دفعه ماشين ترمز خالي كرد و من در ميانه آمبولانس و ديوار گير كردم. چهاربار پايم را جراحي كردم. چندين ماه پيگير معالجه شدم وحتي يك ريال از محل سازمان پزشكي قانوني براي درمانم هزينه نشد. اين در حالي بود كه من درحال انجام وظيفه بودم. از اين اتفاقات زياد ديده ام كه هم دلم شكست هم تنم.
اين مرد دل شكسته بعد از ۲۴سال كار سخت، الآن زندگي را چگونه تعريف مي كند؟
* دايره زندگي خيلي گسترده است به شرطي كه تحقير همنوع در آن نباشد. دنيا هم خيلي كوچك است. خيلي كوچك.
معتقد هستيد كه كارتان جنبه هاي هنري دارد كه متناسب با وظيفه و شكل كار انجام مي شده؟
* شايد بعضي ها معتقد به اين حرف نباشند ولي همانطور كه يك عكاس هنري ادعا مي كند كه هنرمند خوبي است، من هم معتقدم كه در كارم هنرمند هستم. وقتي به شكلي عكس مي گيرم كه مي تواند واقعيتي را ثابت كند، خوشحال مي شوم و به خدمتم افتخار مي كنم. اين ادعاي من است.